تاریخ انتشار :یکشنبه ۵ دی ۹۵.::. ساعت : ۵:۲۲ ق.ظ
فاقددیدگاه

اشعار کوتاه و زیبای از جناب اقای یحیی وحیدی(ترنم)شاعر دوراهکی

سرصحرا، همه جانقش ونگارن ، مگه نی؟
گل شادی دمده  وخت بهارن ، مگه نی ؟
گلخروس اشکشده قد  مث بیرق همه جا
جومه ی سوز بهاری  بر خارن ،مگه نی
گل گلزرد و ترهپو، گل شودر   پر   بو
اوبرو ، مدخلفی ، حجله ی یارن مگه نی
صدی خش خش پیش وتپ بارون سحر
نفس گرم امیدن  که بدارن     مگه نی
نور افتو پس که  قاصد روزن، مگه نه
دگه شو مرده  لشش جمب مزارن مگه نی
همه جا کل کل وبیتن همه  پرشوروخنه
چیش مردم  همه شو، توانتظارن مگه نی
بنگ عشقن به منار دل هرپیروجوون
عرق ازصورت گل، عطر نثارن مگه نی
شکر ازگلخنه ایبارد وقند ازدهنش
ایرزت  هرکه دلش عاشق وزارن مگه نی
دل درمنده ی ترنم  دگه اشکرده ملح
سرچاهی که طره پاش دیارن.مگه نی؟


*درهم برهم*
بازامشب من واین دفتردرهم برهم
ودوبیت غزل وشاعردرهم برهم
آنچنانم که زمین دور سرم می چرخد
آسمان نیز،وچنداختر درهم برهم
سرم انگارسبکترشده یامن گیجم
گیجتر کرده مرا این سر درهم برهم
دست بی حوصله،پای یله،دل،بی پروا
به کجامی برد این پیکر درهم برهم
بسکه غوغاست دراین سینه زدلتنگیها
شده ام یکتنه چون لشکر درهم برهم
چشم بی خواب وبداحوالی من می دانست
هرکه می دید من و بستر درهم برهم


*بعدازاین*
بازراهی مانده بامن تابه فردابعدازاین
می رسدآیابه من دست”اگرها”بعدازاین؟
مثنویهای پریشان مراخواهد سرود
شاعری ازمن پریشانتر به دنیا بعدازاین
درخیابانهای سردوزمهریر فصل من
پلک گرم آفتابی نیست پیدابعدازاین
عقده ی اشک مرا انگشت مهری وانکرد
می سرایم شور با آهنگ دریابعدازاین
کارد راآعشته ی خون ترنج دل کنم
تاکه باشدشاهد عشق زلیخا بعدازاین
می روم اما دلم را پیشتان جا می نهم
جان دل، جان شما ای نازنینا بعدازاین
. یحیی وحیدی ترنم .
* پای برشانه ی کفش*
بردلم ازقلم عشق تو نقشی مانده
کهنه زخمی ست که ازداغ ودرفشی مانده
تاروپودم همه رادست غمت داد به باد
منم این واژه مجهول زبخشی مانده
شاهدم صخره وکفشی ست که جامانده زپا
وکمی پای که بر شانه ی کفشی مانده
زخم سهراب که باقافیه ترمیم نشد
گردی ازخاطره برگرده ی رخشی مانده
بیستون  خط ونشانی ست که فرهاد کشید
تیشه  زنگی ست که برگردن نعشی مانده


* نشانی ازشقایق*
امشب چراستاره ازدیده هامی باره
عزاگرفته عالم محرمه دوباره
کبوتردل من پرمی زنه توسینه
بوی خوش شهیدان ازکربلا میاره
به باغ ولاله زاران خزان غم رسیده
چمن چنان فسرده که داغ لاله داره
ازنیزه هابپرسید تفسیرسرخ خورشید
درشط خون شناور بازخم چون ستاره
درنینوای خونین  نی ناله می دهد سر
ازآن سر بریده  بانای پاره   پاره
ازباغبان بگیرید نشانی از شقایق
شایدگلاب اشکی درشیشه مون بذاره
چگونه چشم”ترنم” نباره اشک ماتم
چگونه میشه آروم  دلی که بی قراره

دیدگاه خود را به ما بگویید.